منوچهر خان حكيم

203

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اگر مُردم ، بگوييد بعد از اينش « 1 » * كه نيكى را عوض بد از چه باشد ؟ كه مردى چو ارسطو را به ناحق * ز بهر خاطر من دل خراشد [ آشكار شدن فريب هزاردستان ديو ] امّا چون شب به سر دست درآمد ، ارسطو از بارگاه بيرون رفت ؛ شهزاده فريدون با جمعى از بزرگان آمدند در نزد حكيم زمان نشستند . فريدون گفت : اى داناى زمان ! من چنين مىبينم كه عقل از كاسهء سر پدرم بيرون رفته ؛ چرا كه در اين ايام چندين عمل از او سر زد كه لايق كشتن است . بر تو و بر عالميان ظاهر است كه ما چه مقدار تيغ زده‌ايم تا آنكه اين خيل سالاران را به هم رسانيده‌ايم . الحال تو كه در وادى علم و حكمت بر جميع عالميان فائقى ، امروز پدر من كار را به جايى رسانيده است كه هر سالارى كه در بارگاه او حرف مىزند مىفرمايد كه او را بكشند ، چندان كه محمود عيار را كشت و همچو خسرو خان را به حلق كشيد و مانند سقلاب خان نامدارى را خوار و بىمقدار نمود و مانند گيسيا بانو دلاورى را از اردو اخراج كرد و مثل شما وزيرى را در بارگاه سبك كرد و اين طرز را پيش گرفت . همين امروز يا فرداست كه سالاران بارگاه همگى از پى كار خود بروند و آنچه ما در سال‌هاى سال جمع كرديم در اندك زمانى بر هم خواهد خورد و ما هركدام در دست دشمن ( 127 ) گرفتار خواهيم شد . پيش از آنكه كار از دست برود ، ما را فكرى بايد كرد . شما امروز مرد هنرمند هستيد و در جميع حالات از جميع خلايق عاقل‌تر . اگر پدر من مرضى به هم رسانيده باشد . اگر جلّاب بايد ، بدهيد و اگر در بند بايدش كشيد ، بكشيد ؛ و اگر مىدانى كه درد و علاجى نيست او را بكش و يا خود ، او را مىكشم . القصّه ، داناى روزگار تويى ، در اين باب فكرى بكن كه عقده‌گشاى كار ما تويى . ارسطو سر در گريبان تفكر فرو برده ، بعد از لحظه‌اى سر برآورده گفت : اى شهزاده ! من ديده بودم كه در اين يوم دمّامهء جادو بر ما مكرى خواهد كرد . مبادا كه اين هزاردستان ديو باشد كه آمده بر جاى اسكندر نشسته اين كارها را مىكند ؛ چون طبع من نمىشود كه

--> ( 1 ) . كذا .